تندنگاری بر مجموعه شعر« یقه های لج باز»
**
مسعود اصغرنژادبلوچی
نیاز شعر امروز به گونه ای شده است که شکل متناسب با روزگار به خود را با نوعی جدال درونی برای خود ترسیم نموده و به نوعی نمی تواند موازی جهان دردها و درک ها سر از لاک ندیدن درد و درک جاری، بیرون نیاورد و به شکل عجیبی با نوعی عصیان محتوایی در خلال روزمره گی برداشت های هستن را در خود بازنمایی می کند.
در این میان ساختن تصویر صادقانه و ساده و توجه به دریافت مخاطب برای بازکردن پای مخاطب به جهان شخصی شاعرانه کار دشواری است. و در این وانفسا انسان معاصر را مرور کند و در نهایت یک کتاب و یک مجموعه شسته و رفته ارائه نماید از اتفاق هایی است که در حال حاضر کمتر رخ می دهد. هودیسه حسینی شاعر و مترجم در مجموعه شعر خود این کار را به خوبی انجام داده و در این حوزه به نکات و نقاط قابل تأملی دست یافته است.
ماه
از گوشه ای سرک بکشد
توی دامنش(دامن آسمان) ستاره بریزد. ص9
با این که احتمالاً دامن آسمان منظور است ،اما آن گونه نیست و این یعنی درک سطر شاعرانه ی سپید، به یک فضا سازی انتزاعی انجامیده که جهان شاعری و ذهن شاعرانه ای را در خود مستتر دارد. درک سطر سطر زنانه در شعر زنانه و عبور از جنسیت محوایی برای در شدن از عدم درک حالت مخاطب و عبور از خود بینی نکته دیگری ست که در مجموعه یقه های لج باز که چاپ دوم آن توسط ناشر تخصصی شعر، فصل پنجم در سال 1398 به جامعه شعر تقدیم شده است.
در این مجموعه می خوانیم :
یادم می رود
شعرهایم را
از روی چوب لباسی بردارم. ص16
که این نزدیک شدن به جهان اشیا عنی این که شاعر از گفت و گو با اطرافیان به نتیجه درست نمی رسد و در جهان کنایه و استعاره نیز آرامش پیدا نمی کند به همین خاطر با اطراف و اشیا وارد دیالوگ می شود.
پاک نشدن خاطره ی تلخ با کندن جان. ص32
از جمله سطرهای این مجموعه شعر است که اشعار آن با رشته نامرئی درک به هم تنیده شده است.
همین شاعر که با کندن جان از تنهایی و تقدیر ناخواسته دور نمی شود و دردهای اش التیام نمی بابد با همه از راه گفت و گو ایجاد ارتباط می کند تا یا به خود برسد یا این که:
«بامبوی کنار پیانو اندوه شاعر را بشنود.» ص14
این شرایط از جهان شاعری کهبتواند نکته سنجانه متن را در خدمت جوهر شاعریبگیرد قابل ستایش است. البته شاعر در خود نوعی ملاحظه گری را تمرین می کند و سعی دارد خودش، خود اصلی را پنهان کند؛ به عنوان مثال:
می توانست به جای بنویسم (ص 35 ) بگوید:
قیمه یا قرمه
هیچ کدام شعری نیست که می خواستم بپزم! ص 35
اینکه به جای بپزم بنویسم آورده نشان از آن دارد که از تجربه عبور از نحوه و نحو در زبان معیار برخوردار نیست و می خواهد همچنان در یک ارتباط دو سویه با مخاطب قرار بگیرد و خود منطقی اش را نیز در شعر شکل بدهد.
شاعری که از مراقبهی ذهنرنج می برد و عصیان عاشقانه اش را با:
در هیچ کدام از عکس های تو
زیبا نمی شوم. ص37
به نمایش در می آورد. این مرحله از سرودن شعر یعنی شاعر خود را یافته ست و می خواهد مراحل پختگی را پشت سر بگذارد. شاعری که قصد دارد در جهان شعر سپید معیارهای ارزشی سرود و سرودن را به درستی رعایت نماید. و در این راه نشانه ها را مرتب به جامی گذارد؛ البته اشاراتی دارد که معلوم نیست هدف از آنها چیست و قصد دارد فراتر از موضوع و محتوا چه چیز را نشان بدهد و بیان کند.
آستین های بد قلق
یقه های لجباز
ترکیب خوبی است اما دامن هایی که اگر داغشان نکنم
از این دست هستند.
یعنی کافی بود گفته می شد:
آستین های بد قلق
یقه های لجباز
لباس شب را هر چه اطو می کشم
رد دست های تو پنهان نمی شود...ص36
در این شعر که نوان کتاب نیز از آن گرفته شده است جوهر شعر در خدمت دنیای نوینی است که امید است شعر امروز راه خود را در این محور دنبال نموده و آثار مستقل و خوبی از این دست خلق نماید. خام دستی شاعر این مجموعه در برخی مواقع دست شاعر را رو می کند، اما تا انتهای مجموعه همچنان شاعر زیرک و زرنگی را مشاهده می کنیم که دست از آفرینش برنمی دارد.
شاعری که جهان پیرامون خود را یا به شکل نوعی عصیان و اعتراض به خدمت می گیرد یا فی المثل در شعر ص 44
از خود مایه می گذارد و از این کار لذت می برد.
من فراموش شده ام
به همین سادگی
مثل یک جفت کفش دوست داشتنی
که ته کمد
جا می ماند و
از یاد می رود.
که به نظر اگر:
من فراموش شده ام
به سادگی یک جفت کفش دوست داشتنی.
شاعرانه تر با کلمات برخورد می شد. به همین سادگی مثل یک...جا داشت به شکل سطرهای پیشنهادی سوهان بخورد و صیقلی تر بشود. البته این پیشنهادها به عیار سایر سطرها و شعرها رسوخ نموده و در اکثر مواقع چنین سروده و ارائه شده اند وگرنه هر شاعر به هر شکل می تواند بسراید...
شعرهای ص 46و 48 کتاب نیز از جمله شعرهای فرازدار و خوب کتاب است که پیشنهاد می شود کتاب را تهیه نموده و از خواند اشعارش که دنیای پنهان یک زن را که هستن را در لحظه ی تلاقی ریل ها و کلمه دنبال م نماید سر دربیاورید.
دنیای زنانگی در خدمت محتوای درون مرزی می تواند نمایانگر عبور شاعر از مرزهای زبانی به حساب آید. کما این که هستن و عینیت هستی در شعر لازم و ملزوم هایی دارد که مهم ترین آن داشتن حرف شاعرانه است. و در کنار این مطلب جدای غریزه ی شاعران : ص 18 سطر 6:
که جایی میان ملافه های درهم ریخته
اتاقی
نزدیک به خاطره ترین
روز زندگیم
جامانده است...
که در یک سطر باید یا حتی شاید اگر هر چهار سطر در دو سطر می بود چند بعدی محتوا بیشتر نمایان می شد:
که جایی میان ملافه های درهم ریخته اتاقی
نزدیک به خاطره ترین روز زندگیم جامانده است...
گفته می شود این گونه ظرفیت ها در ذیل کاستی های صفحه آرایی ایجاد می شود اما همین قدر سطر بندی در شعر سپید مهم است که ردیف و قافیه و لازم است در این باره بی پروایی نمود.
صفحه 19 نیز:
برای انبوه
رزهای سرخ
آغوش می شوم و...
که لااقل باید پلکانی نوشته می شد. و ان پرهیز بیشتر از آن جا نشأت می گیرد که خیلی ها تجربه هایی از این دست را (تجربه های طاهره صفارزاده) پیش پا افتاده تلقی می کنند که به زعم بنده اتفاقاً با تکرار آن خود نمود اساسی و اصلی گرفته جزو وظایف ووسایل شعر غیر کلاسیک می شود.
در ص23 سطر ماقبل پایان:
بعد از این همه وقت
پاک بودن
هوایی می شوم. که در این جا نیز به نظر همان مشکل توجه نکردن به سطر بندی رخ داده است.
در ص 28 :
کنار مغازه تعویض روغن
ایستاده ام
ایستاده یک سطر پایین رفته...که آن نیز به نظرم اگر هم در صفحه آرایی رخ داده باشند نشان از آن دارد که به محتوای جدی شعر، خصوصاً جوهر شعری خاص و خوب این مجموعه کم توجهی شده است.
یا باید گفته می شد ایستاده ام و دیوید بکهام به ماشین ها روغن کاسترول می فروشد یا اگر ایستاده را خذف به قرینه معنایی در نظر بگیریم، برای بهتر رساندن معنا و حال آن شخص شبیه به بکهام بهتر بود اسم خاص بکهام در پایان شعر آورده می شد.
البته این اشاره بیشتر به خاطر آن است که شاعر در شعر ص 27 با این که همیشه عینک زده است اما همچنان:
اصراری
به خوب دیدن دنیا ندارم...
این که شاعر یقه های لج باز در متن و سروده های اش نوعی عصیان روایت می شود، دقیقاً بر می گردد به خاصیت شعر متعهد امروز که توانسته در ذیل کلمات به خلق اثر بپردازد، کاملاً مسلط است.
شاعر یقه های لج باز، دست از تلاش در مکاشفه بر نمی دارد، هم چنان سعی دارد لا به لای صداهای اضافی آوازه پرنده ها را بشنود و این مراجعه به طبیعت و بازگشت شاعر به متن ِهستن، خوب از ارتباط شاعر با هستی بر م آید.
هودیسه حسینی به صداقت در گفتار، مومن است و این را جزو افتخارات خود در لحظه سرایش می داند:
کلمه ها
قطار شده اند
با سرعت
از برابرم می گذرند
دستم
به آخرین واگن هم نمی رسد. ص30
صفحه به صفحه کتاب یقه های لجباز خانم حسینی سرشار است از بازگویی درونیات انسان امروز که نمونه اش در خود این شاعر حلول کرده است. آن چه که از ذهن انسان پاک نمی شود، تلخی های روزهای تلخ است و نا امیدی، که باید با طرح آن به سمت درمان آن گام برداشت.
سر در گریبان تاریکی ام
دکمه
دکمه
باز می کنم تا انتها
خالی است این پیراهن
به هیچ روشنی نمی رسم. ص 33
این که شاعر خود را، یعنی یک زن را بسراید و از دغدغه هایش بگوید یک حسن محسوب می شود. آن هم در روزگاری که شعر محتوایش را به شکل عجیبی از دست داده است.
شعر می خوانم
فکر ناهار فردا
درست وسط شعر
از لای کتابم
سر می رود:
قیمه یا قرمه سبزی
هیچ کدام
شعری نیست
که می خواستم بنویسم!! که پیشتر اشاره شد می توانست شاعر مثل بسیاری از شجاعت های معنایی که به خرج داده اینجا بجای بنویسم از فعل بپزم استفاده نماید. همچنین در شعر صفحه 36 که عنوان کتاب نیز از آن گرفته شده، مشاهده می کنیم که شاعر از تنانگی و زنانگی بهره برده و صاف کردن چین و چروک های زیستن را پذیرا شده است؛
آستین های بد قلق او و یقه های لج بازش حرفی از رد دست های معشوق یا انسانی می زند که حوصله شاعر را سر برده است. صنعتی شدن زندگی امروزی، یک تکنیک به حساب می آید که تکیه گاه محتوایی در بطن زندگی را رقم می زند. با فشار دادن دکمه/دوربین عکاسی تصویر بی جانی نقش می بندد که در جایی جز چشم های شاعر نفس می کشد، با این حال، انزجار شاعر از تجدید خاطره را ذیل سطر
«در هیچ کدام از عکس های تو
زیبا نمی شوم!؟» پی می بریم. ص 37
به مردن می ماند
کودکانه امید بستن و
ناگهان
هزارساله
پیر شدن. ص40
چشم به هوای مه آلود و
باران ریزی که در پیش است
خاطرات رویاهای نداشته را
مرور می کنم...ص 42
تصویری از خودم
نه نقاشی شمع سوخته و
گل پژمرده
عکسی واضح
ص 46
داشتنت اما
تقلا برای به آغوش کشیدن ماه است
در دور دست آسمان!
اینکه شاعر به جنسیت خود به شکل شک و تردید می نگرد نیز نوعی اعتراض به محتوای متون ادبی خصوصاً شعر به شکل یک پاندومی است:
«چشم های قشنگ است
نمی دانستم
لبهایم شیرین است
نمی دانستم
من یک زنم!
نمی دانستم...» ص 48
هروقت
«همایون»
اوج گرفت
به دیوار
مشت بکوب...ص 49
شب شده
ولی تاریک نیست
فیروزه ی من
روی انگشت هایم
مثل ماه
می درخشد...ص50
به اسم توی شناسنامه ام
اینکه تو اسپاگتی را
با اشتیاق
دور چنگال می پیچی و
می خندی
دهن کجی روزگار است
به تمام فروخورده هایم..ص 52
نشسته ام
در شمال ترین راه آهن
چشم دوخته ام
به دست های سوزنبان:
لحظه تلاقی ریل ها...ص 54
همه این ها تکه هایی از اشعار مجموعه یقه های لجباز هودیسه حسینی است که مخاطب جدی شعر را به داشتن کتاب و خواندن کل مجموعه راغب می سازد.
با نوشتن نفس می کشم