هرچند تورا گفتم کم خور دوسه پیمانه
و روایت معاصر نسخه خوانی متون کهن بدون در نظر گرفتن سلیقه جدی جمع نسخه خوانان ادبی و بازیابی اوضاع فهیمه ی ادبیات فارسی در دوران مولانا و استناد به داستان های نیش و کنایه دار مولوی در مثنوی.
من بی خود و تو بی خود ما را کی برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
این بیت معروف مولانا که معرف حضور همگان است را اگر کمی با عنایت به آن چه در ابتدا عرض کردم بنگریم می بینیم که آن را به شکل های مختلف ثبت و ضبط کرده اند
هرچند تورا گفتم
یک چند تورا گفتم
صد چند تورا گفتم
این همه و باز هم به این شکل کلمات گوناگون که هیچ کدام نمی تواند توضیح دهنده ی حال و احوال مولوی این غزل باشد/
بعد از این که غزل را تا آخر خواندید می توانید در نسخه شناسی ها این را در نظر گرفت که این مصرع این گونه شروع بشود:
خر ! چند تورا گفتم کم خور دوسه پیمانه
این جا بین خر و خور هم علاوه بر هم خانواده بودن دارای اشتراکات بسیار دیگری نیز هستند از جمله حضور کشتی و دریا و لنگر و خرچنگ
اما باز می شود داستان را مبادی آداب ترانه کرد و به جای خر! چند تورا گفتم
بگوییم:
من مست و تو دیوانه مارا که برد خانه
خرچنگ تورا گفتم کم خور دو سه پیمانه
این بیت را در شروع اگر به عنوان آغازگر روایت حال و احوال بدانیم می بینیم که مولای روم دارد با یک عصبیت گفتاری نصیحت می کند همراه خود را :
در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
بعد در این جا دعوت می کند شخص را به:
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بیدل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقه لنگانی میباید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیانه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه
با نوشتن نفس می کشم