توسط مسعود اصغرنژادبلوچی
| چهارشنبه هشتم دی ۱۳۸۹ | ۱۱:۱۵ ق.ظ
گریزانی ترین جادو به من تابیده اکنون ها
رها گردیده ام از جام ِانجامات ِافسون ها
خمارآلودگیْ وهمی نهنگمْ درک ِتوفانی
که در بسیار ِدریاها کمی افزون ِافزون ها
کویری های ِمبهم را نباید سرسری دانست
شهیدی در مقابل لال ِلالی می شود خون ها
به سهمی در خودم قل یا اعوذ رب بگو با تب
به چه چه کج کجی جادو شهیدی حزن ِمحزون ها
به تاباتاب ِتابانی به تاباتاب ِتابیدن
که چرخاچرخ چرخانم سزاواری ی ِگردون ها
مرا کُشتی به کِشتی های ِبی مرگی ی ِبی عادت
کجا این است این جاها کجا قانون ِقانون ها
غمی بی رحم در من هست با من در خودم پیداست
که گُم رقصید در گرداب ها در قوس ِموزون ها
چه لازم نیست پاییزی که رنگارنگ می گرید
کسی این را نمی دانست بگوید داغ ِمضمون ها
بدر در من درادر شو درا دردر بدر دردر
بشورانم که غلتامست در مستانه گلگون ها
غلاغلتیدنی جادو دوتا جادوی ِجادویی
عقاب ِعقربانی تر فراوان ِهمایون ها
رمی کج کژ رمی توسن رمی آهو رمی رم رم
دو جادو جای جادوجو دو جویاجوی ِمیمون ها
معاصی در معاصرتر نگفتم بی تو عصیانم
مرا هرگز به وجد آور چنین صرفی به مقرون ها
سبو زخمی زدی در زخم ِبی رحمی به جانانه
تنی دیگر کجا آید به استقبال مجنون ها
از این لمسی که شمست کرد پروا چیدنی آمد
شروعی در خودم ناچار کامل شد نبودن ها
همین کافی ست در داغان که باغی داغ ِلب گردید
نگینی حلقه چرخانید در اجرای ِکانون ها
ازین تبریک پیشانی مکن شرح پریشانی
بنا بودی به نابودی به نابودی ی ِبودن ها
گناباد سال 1387
احتمالاً تابستان – مسعود اصغرنِژادبلوچی