ويليام جى. وينرایت
ترجمه و معرفى: حجتالاسلام دکتر محمدهادى شهاب
کتاب Reason and the Heart (۱۹۹۵) نوشتهٔ فيلسوف آمريکايى ويليام جى. وينرایت، يکى از مهمترين آثار معاصر در فلسفهٔ دين است که به مسئلهٔ نقش عواطف، احساسات، اراده و «دل» در شکلگيرى و توجيه باورهاى دينى مىپردازد. وينرایت مىکوشد ميان دو سنّت افراطىِ متضاد در تاريخ فکر دينى غرب، راه سومى بگشايد:
۱) سنّت عقلگراى افراطى (evidentialism سختگيرانه): باورهاى دينى بايد منحصراً بر شواهد عينى، عمومى و بينالاذهانى استوار باشند؛ هرگونه دخالت عاطفه، اراده يا تمايل، «آلايش» معرفتى است.
۲) سنّت احساسگراى افراطى (fideism يا passionalism محض): باورهاى دينى اساساً انفسى، شخصى و غيرقابل اثبات عقلانىاند؛ عقل آفاقى نه تنها لازم نيست، بلکه گاه مانع است.
وينرایت هر دو را ناکافى مىداند و مدعى است که:
«باورهاى دينى مىتوانند و بايد مبتنى بر شواهد عقلانى باشند، اما تنها کسانى مىتوانند اين شواهد را بهدرستى ببينند و ارزيابى کنند که از شرايط اخلاقى و معنوى مناسبى برخوردار باشند.»
به تعبير ديگر، عقل و دل نه در تقابل، بلکه در همآوايىاند؛ عاطفه نه جايگزين شواهد، بلکه شرط لازم براى «ديدن صحيح» شواهد است. اين ديدگاه شباهت آشکارى با سنّت عرفانى-اخلاقى اسلامى دارد که معرفت حقيقى را بدون تهذيب نفس ممکن نمىداند و بسيارى از انکارهاى الهى را ناشى از «بيمارى قلب» و رذايل اخلاقى مىشمارد.
وينرایت براى تبيين اين «راه سوم» به سه متفکر بزرگ تاريخ فکر مسيحىِ پروتستان و کاتوليک استناد مىکند که هر سه، به شيوههاى متفاوت، نقش مثبت عواطف و اراده را در معرفت دينى تأييد کردهاند:
۱) جاناتان ادواردز (۱۷۰۳-۱۷۵۸)
متکلم و فيلسوف بزرگ کالوينيست آمريکايى، مهمترين اثرش در اين زمينه Religious Affections است.
ادواردز سختگيرانهترين مبناگرا (foundationalist) است و معتقد است ايمان صحيح بايد مبتنى بر شواهد کافى باشد؛ اما نکتهٔ کليدى او اين است که عقل طبيعىِ تنها و منزوى، بهتنهايى قادر به درک صحيح شواهد نيست. دليلش:
- عقل انسان پس از گناه اوليه، گرفتار پيشداورىها، تمايلات فاسد، حبّ ذات، عادتها، تخيلات و دشمنىهاى پنهان است.
- اين موانع عاطفى و اخلاقى همچون «لنز کثيف» عمل مىکنند و نمىگذارند قوّت واقعى شواهد ديده شود.
- لطف خاص الهى با دو کار همزمان، اين مشکل را حل مىکند:
الف) زدودن تمايلات فاسد و پيشداورىها؛
ب) ايجاد تمايلات و احساسات مثبت (عشق به قداست، خيرخواهى راستين، شوق به زيبايى الهى).
- تنها وقتى قلب از «حس روحانى جديد» (a new spiritual sense) برخوردار شد، عقل مىتواند شواهد را با وضوح کامل ببيند.
- بنابراين قديسان در «موقعيت معرفتى برتر» قرار دارند؛ نه به اين معنا که شواهدى انحصارى دارند، بلکه به اين معنا که همان شواهد عمومى را درستتر مىبينند.
نتیجهٔ مهم ادواردز: عواطف متناسب نه جايگزين شواهد، بلکه شرط لازم براى ادراک صحيح قوّت شواهد است. اين دقيقاً همان چيزى است که او را از احساسگرايان محض جدا مىکند.
۲) جان هنرى نيومن (۱۸۰۱-۱۸۹۰)
متکلم بزرگ انگليکان و سپس کاتوليک، معروفترين اثرش در اين زمينه Grammar of Assent است.
نيومن بهکلى از الگوهاى صورى استدلال (قياس و استقرا) نااميد است و معتقد است بسيارى از مهمترين باورهاى ما (تاريخى، اخلاقى، دينى) بر پايهٔ استدلالهاى غيرصورى و «استنتاج بهترين تبيين» شکل مىگيرند. ويژگىهاى اين استدلالها:
- شخصىاند و به کل تجربهٔ زيستى، خلقيات، تاريچهٔ فردى و حالت قلبى او وابستهاند.
- نمىتوان آنها را به قواعد عمومى و بينالاذهانى تبديل کرد.
- نيومن براى اين نوع استدلال نام «قوّه استنتاجگر» (Illative Sense) مىگذارد؛ قوهاى که شبيه «عقل عملى» يا «وجدان اخلاقى» است و در هر حوزهاى به کمال خاص خودش مىرسد.
- کارکرد اين قوه به شدت تحت تأثير ويژگىهاى اخلاقى و عاطفى فرد است: خودبينى، حسگرايى، تکبّر، يا برعکس، تواضع، عشق به حقيقت، پاکى قلب، انتخاب شواهد و وزندهى به آنها را تغيير مىدهد.
نيومن صريحاً مىگويد: «براى رسيدن به حقيقت، تنها به سراغ قواعد منطقى نرويد؛ به کمالات اخلاقى هم توجه کنيد.»
#### ۳) ويليام جيمز (۱۸۴۲-۱۹۱۰)
روانشناس و فيلسوف پراگماتيست، مقالهٔ معروف «اراده معطوف به باور» (The Will to Believe, ۱۸۹۶).
جيمز دو ادعاى کليدى دارد:
الف) مفهوم سنتى «حقيقت = مطابقت محض با واقعيت» ناکافى است؛ صحت يک باور هميشه با علايق، نيازها و خواستهاى ما گره خورده است. حتى در علم هم دانشمندان با علايق متفاوت از يک مجموعه شواهد به نتايج متفاوت مىرسند.
ب) در مواردى که:
- انتخاب ميان باور و عدم باور «زنده»، «حياتى» و «اضطرارى» است،
- شواهد عقلانى کافى براى تصميمگيرى قاطع وجود ندارد،
- اجباراً بايد يکى را انتخاب کنيم (چون سکوت هم خود نوعى انتخاب است)،
در چنين مواردى، ما از جهت معرفتى مجازيم (بلکه گاه مکلّفيم) که به «طبیعت مشتاق» خود اجازه دهيم باور را انتخاب کند. فرضيهٔ دينى دقيقاً چنين موردى است.
وينرایت با دقت از جيمز دفاع مىکند و مىگويد بسيارى از منتقدان جيمز را بد فهميدهاند؛ جيمز نمىگويد «عمل کن گويى خدا هست»، بلکه مىگويد در شرايط خاص، باور به وجود خدا از جهت معرفتى موجه و عقلانى است، زيرا قواى عاطفى ما بىارتباط با واقعيت نيستند؛ «منطقهٔ خاموش قلب» شايد عميقترين راه ارتباط ما با طبيعت اشياء باشد.
پاسخ به دو اشکال اصلى
در فصلهاى پايانى، وينرایت به دو اشکال کلاسيک عليه دخالت عواطف پاسخ مىدهد:
۱) اشکال دور (Circularity):
اگر شرط ديدن صحيح شواهد، داشتن قلب پاک باشد و شرط پاک شدن قلب، پذيرش باورهاى دينى، پس دور باطل است.
پاسخ وينرایت: رابطه ميان فضيلت و باور، دورِ «مُفسِد» نيست؛ شبيه رابطهٔ سلامت جسم و ورزش است؛ هر دو به هم کمک مىکنند و رشد مىدهند.
۲) اشکال نسبىگرايى (Relativism):
اگر باور به خلقيات و حالت قلبى فرد بستگى دارد، پس حقيقت نسبى مىشود.
پاسخ: وجود شرايط اخلاقى و معنوى براى ديدن صحيح شواهد، به معناى نسبى بودن حقيقت نيست؛ همانطور که براى ديدن صحيح ستارگان در روز به تلسکوپ قوى نياز داريم، براى ديدن شواهد الهى هم به قلب پاک نياز داريم. ابزار بهتر، واقعيت بيشترى را آشکار مىکند، نه اينکه واقعيت را خلق کند.
جمعبندى نهايى وينرایت
هدف کتاب متقاعد کردن خواننده به اين نکته است که:
در شرايط درست، عواطف، احساسات و شور آدمى نه تنها مانع شناخت نيستند، بلکه شرط لازم براى بهکارگيرى صحيح قواى شناختى ما هستند. در چنين حالتى، اخلاق و منطق همپوشانى پيدا مىکنند.
اين ديدگاه، تأييدى فلسفى-تاريخى بر يکى از محورىترين آموزههاى قرآن و روايات اسلامى است که انکار بسيارى از منکران را نه ناشى از فقدان دليل، بلکه ناشى از «مرض قلب»، «ختم الهى»، «رانده شدن از درگاه رحمت» و مانند آن مىداند. کتاب وينرایت نشان مىدهد که اين بينش، نه تنها در سنّت اسلامى، بلکه در بهترين متفکران مسيحى نيز ريشههاى عميقى دارد و مىتواند پايهاى براى گفتوگوى جديد ميان عقل و دل در فلسفهٔ دين معاصر باشد.
با نوشتن نفس می کشم