توسط مسعود اصغرنژادبلوچی
| سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ | ۱:۲۲ ب.ظ
باغ پر از میوه تویی یار من
چیدن و بوییدن تو کار من
این همه هذیان پریشان چراست؟
باعث رنجیدن و آزار من؟
پس بگشا پیرهن باغ را
نازک خوش لهجه ی غم خوار من
درد نبودن به دلم زخمه زد
چیست که گشته است در افکار من
انبه ی لب پر زده ی خوش مزه
عشوه فروش تب کردار من
باطن تن با طپش داغ سرد
نقش تو داده است به دیوار من
تو همه ی هستی پر غمزه ای
راه بر معنی و اسرار من
پس به تماشا به تماشا خرام
رقص بیا رقص بیا دار من
حلقه به گوش بر و دوش توام
ای بت سیمین تن عیار من
با نوشتن نفس می کشم