ادبیات و فلسفه، دو روی سکهی زندگی.
گفتوگو با مجید نصرآبادی درباره ادبیات و فلسفه
*
مسعود اصغرنژادبلوچی
*
برای شروع، از خودتان بفرمایید؟
سال ۷۷ در نیشابور فعالیتهای فرهنگیام را شروع کردم. ابتدا با زمینۀ داستاننویسی و سپس با نقد ادبی و آموزش داستان نویسی، فعالیتهایم را پی گرفتم. از سال ۷۸ به بعد نیز در هفتهنامهها و مجلات مختلف، مقالاتی در زمینۀ نقد ادبی، فلسفی و سایر زمینههای علوم انسانی نوشتهام. سال ۸۳ تا ۸۵ دبیری صفحۀ "هنر و اندیشه" هفتهنامۀ خیامنامه را به عهده داشتم و سالها پس از آن نیز به عنوان نویسنده با "فر سیمرغ" و "آفتاب صبح نیشابور" همکاری کردم. چند جشنوارۀ داستانی با عنوان "داستانهای ایرانی" را در سال های ۸۱ و ۸۲ با یاری آقای نیرآبادی و زندهیاد علی نجفی برگزار کردم. سال ۸۸ و ۸۹ نیز کارگاههایی تحت عنوان "عصر کتاب" طراحی نمودم که با همکاری دوستان و علاقمندان به حوزههای علوم انسانی و هنری برگزار کردیم. از سال ۹۲ تا ۱۴۰۲ با عنوان کارشناس علوم انسانی در پژوهشسرای دانشآموزی سینا مسیح آبادی هستم که در راستای پیشبرد پروژههای ادبی/داستانی و علوم انسانی دانشآموزی مشغول بکار هستم.
سالهاست که پیگیر کارگاههای آموزش داستاننویسی و فلسفه هستم و با مدارس در مقاطع مختلف و مراکز آموزشی - فرهنگی، کارگاههای فبک یا فلسفه برای کودکان را برگزار میکنم.
به نظر شما جایگاه ادبی در دوران معاصر معیارهای بزرگ را دارا می باشد یا نه؟
مراد از معیارهای بزرگ، دقیقاً مفهوم نیست؛ اما چنین بنظر میرسد که دوران بزرگان ادبی که نقشی موثر در حیات فرهنگی جهان داشتند، به سر رسیده است. امروزه ادبیات بیش از پیش در خدمت عامه مردم است و سطح وسیعی از عامه را تحت تاثیر خود قرار داده است و نخبگان ادبی دیگر چون گذشته قادر به تاثیرگذاری بر فرهنگ نیستند و از اقتدار آنان کاسته شده است. امروزه رسانههای گوناگونی در حال تغییر فرهنگ عامیانه هستند و دیگر کتاب و بالطبع ادیبانی که دود چراغ میخوردند و آثارشان از غربالهای متفاوت فنی و ذوقی عبور داده میشد، اقتدارشان را از دست دادند. دسترسی آسان به انتشار آثار ادبی و ایجاد فرصتهایی آسانتر برای دیده شدن، باعث شده که افراد بسیاری در این زمینه ورود پیدا کنند. شاید به توان گفت که ادبیات نیز از اقتدار آسمانی خود کاسته است و به سمت زمینی شدن جبهه گرفته است.
هنجارها و معیارهای جامعه در حال تحول است و دسترسی آسان برای انتشار آثار باعث شده است که ارزیابی متون ادبی سهلگیرانه باشد.
فلسفه در حوزه داستان و شعر آیا به شکل کارگاهی قابل بهرهبرداری است؟
کارگاههای فلسفی الزاماً فیلسوف تربیت نمیکند اما پرورش طینت فلسفی بزرگان فلسفه در همین کارگاهها و انجمنهای فلسفی صورت پذیرفته است. یونانیان قدیم در آگوراها و آکادمیهای فلسفی، ذهن خویش را پرورش میدادند. افلاطون، ارسطو، فیلسوفان قرون وسطی، کانت، هگل، شوپنهاور، نیچه و ... همه در آکادمیهای فلسفی رشد و نمو کردند و نه در خلاء. اگر مرادمان فلسفه به طور اخص باشد، حتماً باید به صورت آکادمیک فرا گرفت، حال چه به شکل رسمی یا غیررسمی؛ اما اگر منظور این باشد که آثار ادبی واجد نگاهی فلسفی باشد باید گفت که بدین گونه نیست. زیرا نگاه فلسفی ادیبان شکلی از بهرهگیری عمومی نگاه فلسفی است و با نگاه اختصاصی فیلسوفان متفاوت است. گاه نگاه حکیمانۀ ادیبان را به زندگی، برخی فیلسوفانه مینامند که کمی خلط موضوع است؛ برای رسیدن به نگاه حکیمانه به زندگی، الزاماً کارگاههای ادبی کار خاصی نمیتوانند بکنند.
در باره نگاه فلسفی ادیبان بیشتر توضیح بفرمایید؟
ادبیات بیان سادهای از پیچیدگیهای زندگیست و فلسفه بیان پیچیدهای از سادگی زندگی. ادبیات و فلسفه، دو روی یک سکهاند: سکهی زندگی. از آن روی که مخاطبان این دو روایت زندگی از نظر رویکردشان به جهان متن - به معنای عام - متفاوت می باشند، لاجرم در خوانش متن، افقهای انتظاراتشان دیگرگونه است. مخاطبان فلسفه، سرراست و مستقیم به کنکاش پرسشهای هستیشناسانه میپردازند و در این راستا مفهومپردازی میکنند و این بیان مفهومپردازانه در طول تاریخ تفکر فلسفی برای اصطلاحات، تباری آفریده که جز با رویکرد تبارشناسانه براحتی امکان پذیر نیست. ادبیات در رویکرد هستیشناسانه اما راهی دیگرگونه در پیش گرفته است. مخاطبان ادبیات، عامهای هستند که لذت درک بیان سادهای از پیچیدگیهای زندگی را به همراه تخییل، با بیان مفهوم پردازانه فلسفی، جایگزین نمیکنند. مخاطبان ادبی انتظار خلق جهانی آمیخته با هنر خلاقانهی ادبیات در حوزهی زبان را دارند تا از این رهگذر لحظهای در جهان خلاقانهی زبانی غرق شوند.
ادیبان مفهوم پردازی نمیکنند و اگر دست به این کار زنند، مفاهیم شان تبارمندانه نیست. ادیبان خالق جهانی متنی هستند که ارجاعشان به درون متن بر ساختهشان میباشد، به یاری واقعیت جهان بیرونی. البته که ادیبان به یاری بینامتنیت دست به خلق ادبی میزنند و برای سایر زمینههای شناختی دیگر نیز چنین است اما فیلسوفان از این بینامتنیت، تبارشناسی را استخراج میکنند و در ادبیات، لذت متن.
نقش عالم خیال و عالم واقع در دو زمینه فلسفی و ادبی متفاوت است. در هر دو زمینه با درهم تنیدگی عالم واقع و خیال مواجه هستیم اما در آثار ادبی سلطه با عالم خیال است و در آثار فلسفی با عالم واقع.
حال ما از ادیبان انتظار بیان مفهومپردازانه که واجد پیچیدگیهای تبارشناسانه میباشد را نداریم بلکه خواهان آنیم که ما را برای لمحهای از فکتهای جانگداز جهان خارج دور کنند. پس غالب ادیبان تمایلی به مفهومپردازی ندارند، اما آن دسته از ادیبانی که دست به چنین کاری میزنند، به شکلی ظریف نگاه فلسفی را به لایههای زیرین متن میفرستند و لاجرم خواننده توانا قادر به کشف این زیر لایههاست.
یعنی به نظر شما ادبیات لزوم دارد آغشته به نوعی فلسفه باشد؟
در گزاره "ادبیات، فلسفی است"، محمول فلسفی عین ذات ادبیات نیست و بر موضوع ادبی، حمل می شود. این گونه مضاف دیدن ادبیات امری طبیعی است. میل کردن و خمانیدن ادبیات به سمت فلسفه، جزئی از گرایشهای طبیعی این حوزه است. همانطور که امروزه عناوین "فلسفه مضاف" در حال گسترده شدن است، گرایشهای ادبی به سایر حوزههای علوم انسانی نیز امری طبیعی است که ناشی از ذات یکپارچه تمامی زمینههای علوم انسانی است. همانطور که آثار فلسفی افلاطون، ادبی نیز هست، آثار ادبی داستایفسکی نیز فلسفی میباشد. به عبارتی دیگر میتوان گفت که در نهاد ذهن بشر، توانمندی وجود دارد که مسبب این اختلاط است. سه کارکرد مقولهبندی، استعارهسازی و روایتگری ذهن انسان در این اختلاط نقشی مهم دارد.
ادبیات با کمی تسامح توانایی تبدیل به گزاره "ادبیات، ادبیات است" را دارد البته به راحتی میتوان این قضیۀ تحلیلی را به شکلی پیشینی پذیرفت. همانطور که در تاریخ ادبیات، گروهی سعی در تفکیک این حوزه از سایر حوزههای شناختی بشر داشتند و این اتفاق نیز افتاد، میتوان ادبیات را صرفاً به یک بازی زبانی تبدیل کرد اما همانطور که اشاره شد، سه رویکرد ذهنی انسان (مقولهبندی، استعارهسازی و روایتگری) تمامی حوزههای شناختی علوم انسانی و علوم طبیعی را درهمتنیده میکند.
ما در ادبیات با نوعی حکمت مواجه هستیم که به معنای خاص فلسفی ورود پیدا نکرده است اما اگر صرفاً بخواهیم ادبیات را در دایره صرفاً ادبی به پیش ببریم، بازهم در تاریخ ادبیات شاهد آن بودهایم که از نظریات خاص فلسفی ارتزاق کرده است؛ آنچه که امروزه نقد و نظریه ادبی مینامیم.
با نوشتن نفس می کشم