نه برگی بیشتر از درخت میافتد
نا بانگی بلندتر از گلدسته
نه سرمای بیرون میشود افزون
تنها آدمی ست
که بر چهارپایی ی ِجهالت اصرار میورزد
بی سعی آنکه چهارپایهی بیخردی را
پیش از ابد ِزمانه
بازنگرد
گمانهی برتری بر تن آدمی ست
تمامقد
و دکمههای اش
باز و بستهی یکدرمیان غرور،
که -«آری حق با من است!»
بی آنکه بداند
مرگ ور میرود با قلبی که تند میزند
با سرانگشتانی که کافی ست
اما چشم نمیبیند
گوش نمینشیند بر تختهبند تن
بر پردهی صماخ نمیرود فرو
میخی که عرض میلاد را
به انتهای میعاد
وصل میکند.
میخی که بیرحمتر از چهارپایهی چهارپایی ی ِجهل
از زیر پا کشیده میشود
و عمر به سهولت سر میرود
و بر سر آدمی میآید!
بی آنکه درختی ببیند
برگی نچیند
سرمای درون طاقت فرساست
و آدمی پندناپذیر.
***
#شب_یلدای_1398
#مسعود_اصغرنژاد_بلوچی
#شعر_خیامی
#در_وام_داری_شاملوی_بعد_از_نیما
#آدم_مهم_است.
با نوشتن نفس می کشم