در ابتدا خودتان را برای خوانندگان خاتون شرق معرفی بفرمائید ؟
یوسف بینا هستم، متولد زمستان ۱۳۶۳ در مشهد، دانشآموخته و عاشق ادبیات فارسی. همین عشق به ادبیات بوده که مرا به وادیهایی مثل شاعری و نویسندگی و نقد ادبی کشانده است.
به نظر شما ادبیات فارسی در حوزه ادبیات معاصر توانسته است جایگاهی را در ادامه دهه های گذشته داشته باشد؟به عنوان مثال در شعر دهه هفتاد دهه پر چالشی بود و شاید به نوعی ادامه دهه های پیشین و حالا آیا چنین است؟
ببینید، دهههای سی و چهل دهههای رشد و شکوفایی شعر نو بود، دههی پنجاه دههی میوهدادن و به ثمر نشستن شعر نو شد. اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی شعر معاصر فارسی در دو شاخه ادامه پیدا کرد؛ یکی شعر سنتی احیاشده در دورهی انقلاب و دیگری جریانهای منشعب از شعر نو. هر دوی این جریانها بهنوعی سالهای زیادی را به هدر دادند. جریان شعر سنتی یا بهشدت محتواگرا و ایدئولوریک بود و یا بهشدت واپسگرا و بازگشتی؛ البته بهاستثنای چند شاعر استثنائی که همانها هم سرنوشت آیندهی شعر سنتی معاصر را رقم زدند. شاخههای منشعب از شعر نو در دهههای شصت و هفتاد نیز با وجود موارد استثنایی، حدود بیستسی سال درگیر آزمون و خطا بود و شاعران این جریان بهجای اینکه شعر بگویند وقتشان را به کارهای حاشیهای هدر دادند و ادبیات این دههها را پر از حرافی و بیانیهبازی و جدالهای قلمی بعضاً بچگانه کردند. در این میان و در هر دو جریان، شاعرانی بودند که با رویکردی نسبتاً معتدل جریان شعر را پیش بردند. شعر دههی هشتاد به نظر من آشتی این دو جریان ادبی بود؛ البته روشن است که آشتی خطوط معتدلی از این دو جریان. اگر این مقدمه را پذیرفتیم، طبیعتاً دلیل فرونشستن آتش مخاصمهها و چالشها و تنشها را بهتر درمییابیم. اگر به سوال شما بازگردم، باید بگویم دههی هشتاد در ادامهی دهههای شصت و هفتاد بود، اما در عین حال کاملاً متفاوت از آن دو دهه؛ یک دهه آرامش پس از دو دههی کاملاً توفانی.
با توجه به این نکته که شاعران دهه های گذشته سعی داشتند جریان سازی نموده و برای خود سبک ابداع نمایند و با توجه به این که بنده این کار آن هارا نوعی بی سوادی و عدم شناخت خصایص سبکی می دانم همچنین به نظر من می توان براهنی و رویایی را یک شاخه و شاملو را به عنوان جریان رسمی تر و کم حاشیه تر در یک شاخه ای دیگر در نظر گرفت. با این پیش فرض آیا در ادامه کدام جریان می توان از انحطاط شعر نو یا سپید معاصر جلوگیری نمود البته در صورتی که شما نیز به این انحطاط باور داشته باشید؟
من الان چندان به این کلمهی "انحطاط" نمیاندیشم. پیشداوری هم نمیکنم. فقط میکوشم وضعیت شعر معاصر را توصیف کنم. بنابراین میتوانم در پاسخ شما اینطور بگویم که به نظر من اگر پیشفرض شما را هم بپذیریم، شعر نو بعد از این شاعرانی که نام بردید، باز راه سومی را برگزید، یعنی نه شعر شاملویی بود و نه شعری در مایههای کارهای رویایی یا براهنی. جنس دیگری بود. شعر نو امروز واقعاً چیز دیگری است. البته این تفاوت شاید در ذات خود ارزشمند باشد، اما ادبیات شاعر بزرگ میخواهد. مشکل شعر نو بعد از شاملو این است که شاعر بزرگ بیرون نداده است. خیلی شاعر خوب داریم، اما فقط "شاعر خوب" داریم، همین! شاعر بزرگ نداریم.
جنس دیگر شعر امروز چه خصوصیاتی دارد؟وجه تمایز آن چیست؟
شعر امروز فقط از این جهت که شبیه آن جریانها یعنی شعر شاملویی و شعرهای براهنی و رویایی نیست، میتوان گفت جنس دیگری دارد. اما اگر بخواهیم دنبال وجه تمایز یا خصوصیات برجسته و منحصربهفرد آن باشیم، راه به جایی نخواهیم برد. شعر امروز در واقع هیچ خصوصیت برجسته و وجه تمایزی ندارد. اصلاً این خصوصیات برجسته یا وجوه تمایز را باید شاعر یا شاعران بزرگ یک جریان ایجاد کنند. وقتی ما از فقدان شاعر بزرگ سخن میگوییم، بدان معناست که هیچ خصوصیت و وجه تمایزی در شعر این روزگار نیست. البته روشن است که اگر گروهی بنشینند و با اتکا به نوعی نقد ادبی مدرسهای و تلقی ابتدایی از ادبیات بخواهند شعر این دوره را بررسی کنند، شاید به ویژگیهایی برسند و آن ویژگیها را در معرفی و تایید شعر امروز فهرست کنند، اما به نظر من خصوصیتی برجسته و وجهی موجب تمایز است که بتوان آن را در کنار یا در برابر ویژگیهای شعر دورههای درخشان شعر معاصر بگذاریم، بهطوری که شعر امروز توان عرض اندام داشته باشد. در حالی که به هیچ وجه این طور نیست. من در حدود دو دههی اخیر بسیاری از مجموعهشعرها و جُنگها و نشریهها و وبلاگها و سایتها و کانالهای شعری را خوانده و بعضاً نقد کردهام، اما حقیقتاً در هیچ کدام از آنها کیفیتی در حد "شعر شاعر بزرگ" ندیدهام. حتی اگر در برخی از آنها گاهی نشانههایی از بزرگی بوده نیز فروغی زودگذر بوده و راهی به دهی نبرده است، چون برای بزرگشدن شاعر، کیفیت همانقدر مهم است که کمیت اهمیت دارد و البته تداوم کیفیت.
با این حساب و با اتکا به آن چه که در پاسخ به شاخصه های برجسته شعر امروز گفته اید نظر شما درباره توهم ماندگاری شاعرانی که بدون داشتن مخاطب خود را یک کفه ی ترازوی شعر این دوره می دانند چیست؟ خصوصا شاعرانی که ذیل پروپاگاندای ناشران مطرح به نوعی چهره شده اند؟
تکلیف این شاعران روشن است. خودشان با خودشان حال میکنند و فقط دو سه نفر از دوستان و ناشری که به آنها توهم فروخته است، او را شاعر میدانند. به نظر من این شاعران با وجود هوچیگریها، مطلقاً ارزش خواندن و صحبتکردن ندارند. فقط اگر کسی بخواهد چهرهی کامل ادبیات و شبهادبیات را در این زمانه مطالعه کند، متاسفانه ناچار است نوشتجات این قبیل شاعران را نیز بخواند.
به عنوان آخرین سوال آیا وظیفه شاعر چیزی غیر از سرودن است؟ این که هر شاعر هم بسراید هم توضیح بدهد اشکال است یا در این دوران متداول گشته و حتی می تواند خوب هم باشد؟
وظیفهی شاعر سرودن و البته تلاش برای درست عرضهکردن شعر است. یعنی در این روزگار من نمیتوانم بروم گوشهی خانهام بنشینم و شعر بگویم و در سررسید بنویسم و کنار بگذارم به این امید که روزی کسی پیدا شود که بخواهد کشفم کند و شعرهایم را منتشر کند! این طور نمیشود. از سوی دیگر، شاعرانی که همهی وقتشان را با استفاده از اینستاگرام و انجمن شعر و بیانیهنویسی و توضیحدادن و منممنمگفتنهای رایج پر میکنند مسلم است که از اصل شعر بازمیمانند. راه درست در این میان راه معتدلی است که شاعران بزرگ نیز همان را پیمودهاند. شاعر باید شعر بسراید و سرودههایش را در حد امکان به بهترین نحو به مخاطبانش برساند. شاعر هر کار دیگری بهجز این دو کار دربارهی شعر خودش انجام دهد، اضافه و بیهوده کار کرده است.
با نوشتن نفس می کشم