ای یار من،دلبر من، شاه من، عیار من،
شب چراغ و رهنمای جان من،
جان جانم، جان من جانان من
این تن محبوس من در غربت است،
دست و پای می زند در ظلمت است
من زغمگینی تو لب بسته ام،
نغمه ها را در دلم بشکسته ام
اشک بوس مقدم راه توام،
بیقرارم، بی قرار تو ام
جمله ی هستی در این افلاک پیر،
در سماعند همچو من در ذات پیر
من به تو مجنون و تو لیلی به من،
عشق من لیلی من لیلی من
عشق را شرحی نبود و نیست شرح،
عشق را لایق شدن بی شرح شرح
هر که مستغرق شود درذات عشق،
عشق گردد پیر عشق
تا ندانی رمز این نقش و نگار،
تو ندانی رمز ان الحق به دار
این همه خلقی که در کثرت بود،
می توانند جملگی عنقا شوند
مرغ هایی که به خود بالندمی،
عاقبت از حلقه اش می رندمی
مرغ حق بودن ز انوار وی است،
کوشش است و جذبه از سوی وی است
تا نگیری خاطرت را تنگ تنگ،
نور او بر دل نشیند رنگ رنگ
#محمدرضا_لطفی
با نوشتن نفس می کشم