تبليغاتX
در انتهای نگریستن

در انتهای نگریستن

شعر و فلسفه

زکات دولت حسن

دیدار تو حل مشکلاتست

صبر از تو خلاف ممکناتست

دیباچه ی صورت بدیعت

عنوان کمال حسن ذاتست

لب‌های تو خضر اگر بدیدی

گفتی لب چشمه ی حیاتست

بر کوزه ی آب نه دهانت

بردار که کوزه ی نباتست

ترسم تو به سحر غمزه یک روز

دعوی بکنی که معجزاتست

زهر از قبل تو نوشدارو

فحش از دهن تو طیباتست

چون روی تو صورتی ندیدم

در شهر که مبطل صلاتست

عهد تو و توبه ی من از عشق

می‌بینم و هر دو بی‌ثباتست

آخر نگهی به سوی ما کن

کاین دولت حسن را زکاتست

چون تشنه بسوخت در بیابان

چه فایده گر جهان فراتست

سعدی غم نیستی ندارد

جان دادن عاشقان نجاتست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط مسعود اصغرنژادبلوچی  | 

یاد شاملو

فردا تمام را سخن از او بود.-
گفتند:
((-بر زمينه تاريك آسمان
تنها
سياهي شنلش نقش بسته است،
و تازمان درازي
جز جنگ جنگ لخت ركابش بر آهن سگك تنگ اسب او
و تيك وتاك رو به افول سمش به سنگ
نشنيده گوش شب بيداران
آوازي.))
تنها،يكي دو تني گفتند:
((-در شگفت
از هيبت سكوت به ناهنگام،
انبوه ظلمتي متفكر را كه مي‌گذشته است
و اسب خسته‌ئي را از دنبال
مي‌كشيده است
از پشت قاب پنجره در كوچه ديده‌اند،
و سگ‌ها
احساس رازناك غريبش را
تا ديرگاه در شب پائيزي
لائيده‌اند؛
زيرا چنان سكوت شگرفي با او
بر دشت نقش بسته‌ست
كه آواز رويش نگران جوانه‌ها
بر توسه‌هاي آن سوي مرداب
چون غريو
در گوش‌ها نشسته‌ست!))
يادش به خير مادرم!
از پيش
در جهد بود دائم، تا واژگون كند
ديوار اندهي كه، خبر داشت
در دلم
مرگش به جاي خاليش احداث مي‌كند.-
خنديد و زير لب گفت:
((-اين جور وقت‌ها‌ست
كه مرگ
از وظيفه بي‌حاصلش
ملال
احساس مي‌كند!))
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط مسعود اصغرنژادبلوچی  | 

پروین اعتصامی

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست


گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست


گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست


گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست


گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست


گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست


گفت از بهر غرامت جامه­ات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست


گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست


گفت می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست


گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط مسعود اصغرنژادبلوچی  | 

سال نو

اگر انسان تازه نشود و تغییر نکند انسان نیست.من به طور کلی تغییر کرده ام.انسانی نو با تفکراتی کامل تر از پیش.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط مسعود اصغرنژادبلوچی  | 

اشاره

روي رديف اول ايستاده اي

كه اشاره ي كائنات

به توحيد تو

مي گردد

ببين

نه

يكي ببين كه جان تو

چه عظمايي

به سجده ي تو مي آيند

چه فرح بخش

مي نشيني به نظاره

بر تخت ِ دورترين آن ِ نا پيدايي

ما ته صف

دعا مي كرديم

تا سري به ما بزني

به مهر

كه به حساب نيامديم

*

مسعوداصغرنژادبلوچی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط مسعود اصغرنژادبلوچی  | 

پلاسمای آن

از رسومات جذابیت جاذبه

چیزی عوض نشد

در محور انتشار حال

تا حکم وقوع

هم زمان سکون

در برابر آیین ادراک و کشاکش اضداد

کاش برخورد تازه تری پیدا بشود

در پلاسمای آن 

*

مسعود اصغرنژادبلوچی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط مسعود اصغرنژادبلوچی  | 

یک غزل تازه بگویم ولی/مسعود اصغرنژادبلوچی

باغ پر از میوه تویی یار من

چیدن و بوییدن تو کار من

 

این همه هذیان پریشان چراست؟

باعث رنجیدن و آزار من؟

 

پس بگشا پیرهن باغ را

نازک خوش لهجه ی غم خوار من

 

درد نبودن به دلم زخمه زد

چیست که گشته است در افکار من

 

انبه ی لب پر زده ی خوش مزه

عشوه فروش تب کردار من

 

باطن تن با طپش داغ سرد

نقش تو داده است به دیوار من

 

تو همه ی هستی پر غمزه ای

راه بر معنی و اسرار من

 

پس به تماشا به تماشا خرام

رقص بیا رقص بیا دار من

 

حلقه به گوش بر و دوش توام

ای بت سیمین تن عیار من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط مسعود اصغرنژادبلوچی  | 

افسون زدگی ذهن

ویتگنشتاین می‌گوید: فلسفه نبردی است برعلیه افسون‌زدگی ذهن توسط زبان
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط مسعود اصغرنژادبلوچی  | 

شب قبل بر دار شدن حسنک وزیر/شعری از مسعود اصغرنژاد بلوچی

مگر کسی می تواند کمک کند

به یک نفر که دارد می سوزد

متاسف ام برای همه ی کسانی که دارند می سوزند

چرا که تا آخرش باید خاکستر بشوند

و هیچ اثری باقی نماند

تا معلوم نشود چه کسی سوخته است

احمق تو از لحظه ای که کبریت کشیدی

دیگر ثابت کردی با این که کمک می خواهی

با این حال کسی نمی آید تا برایت کاری بکند

اصلاً

قرار نیست

کمک بشود

اصلاً

قرار نیست

نجات پیدا کنید

اصلاً

شما نیستید

و یا این که اگر شما نباشید

فکر می کنید چه اتفاقی می افتد

اگر مردید

خب هرکسی یک روز می میرد

اگر مردید

اصلاً

به کسی چه که شما مرده اید

مگر باور نداشتید که یک روز می میرید

اصلاً

همه چیز را بگذار به عهده ی عهده گیرنده ی همه ی کارها

فقط اوست که از پس کارها بر می آید

فقط اوست که می آید

حالا با این همه

با ارادت ورزی به تمامی صوفیان پارسا

با ارادت ورزی به شب قبل بر دار شدن حسنک وزیر

کدام رساله را به حافظه کوتاه مدّتِ مان بسپریم

کدام را برگزینم

که راحت جان ام باشد

نه آفت روح

تو خیلی زیبایی

تو یعنی نمی شود بی خیالت شد

تا کی من این ضمیر را بدون تو به کار ببرم

یعنی اندکی

یعنی اصلاً نباش

تمام مرا اگر بدانی

اصلاً کفایت می کند که نباشی

دلم می سوزد

دلم نیست

دلی باید

تو بدون کفش هایت هیچ جا نیستی

همه ی خیابان را با آن ها می روی

با آن ها می آیی

این کوچه نیست

این نیست

بدون تو

بی تو یا هر گونه ی دیگر

در طی کردن کلمه هایی که ترانه ی تو می شود

می ریزد از معنا

از لب ریزی

رونوشت بدون لب خند خدا

از این همه هراس مهراس

یعنی

اندکی

آرام باش

یعنی ندارد

همین حالا سر و کلّه ات پیدای شلوغی گم می شود

ممیّز من همه ی ساکت هایی که در جادوی عنکبوت مستتر است

پایان بخش سرگردانی رسولان

اگر امکان دارد

یکی بیاید مرا خاموش بکند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط مسعود اصغرنژادبلوچی  | 

به یاد رضا بروسان

اگر تو بخواهي

مورچه اي را از خانه اش دور مي كنم

و گرسنگي را به دنيا برمي گردانم

دستم را تا آرنج در دهانم فرو مي برم

و خودم را

 چون پيراهني پشت رو مي كنم

*

رضا بروسان

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط مسعود اصغرنژادبلوچی  |